پادشاه سید

درخواست حذف این مطلب

هر لحظه تو می باری با چهره رویایی

بر قلب من خسته یک پنجره زیبایی


شمع و گل و پروانه با شعر به آید

وقتی که غزل هایم با واژه بیارایی


با یاد لب سرخت ، در گوشه میخانه

من مست شوم با آن از تلخی و گیرایی


شد لرزه بر اندامم روزی که تورا دیدم

من را بفریب ای دل از راه فریبایی


هرگز من بیچاره از عشق نمی گفتم

تا آنکه تو را دیدم ، آن روز تماشایی


ای پادشه سید ، هنگام غزل گفتن

دریاب منه خسته هنگام توانایی